حكيم ابوالقاسم فردوسى

1151

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

طلايه پراگنده بر گرد دشت * همه شب همى گرد لشكر بگشت ز ماهى چو بنمود خورشيد تاج * بر افگند خلعت زمين را ز عاج طلايه چو گشت از لب كنده باز * بيامد بر شاه گردن فراز كه پيغمبر قيصر آمد بشاه * پر از درد و پوزش كنان از گناه فرستاده آمد همانگه دوان * نيايش كنان پيش نوشين روان چو رومى سر و تاج كسرى بديد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد بدل گفت كينت سزاوار گاه * بشاهى و مردى و چندين سپاه و زان فيلسوفان رومى چهل * زبان بر گشادند پر باد دل ز دينار با هر كسى سى هزار * نثار آوريده بر شهريار چو ديدند رنگ رخ شهريار * برفتند لرزان و پيچان چو مار شهنشاه چون ديد بنواختشان * بآيين يكى جايگه ساختشان چنين گفت گويندهء پيش رو * كه اى شاه قيصر جوانست و نو پدر مرده و ناسپرده جهان * نداند همى آشكار و نهان همه سربسر باژدار توايم * پرستار و در زينهار توايم ترا روم ايران و ايران چو روم * جدايى چرا بايد اين مرز و بوم خرد در زمانه شهنشاه راست * وزو داشت قيصر همى پشت راست چه خاقان چينى چه در هند شاه * يكايك پرستند اين تاج و گاه اگر كودكى نارسيده بجاى * سخن گفت بىدانش و رهنماى ندارد شهنشاه ازو كين و درد * كه شادست ازو گنبد لاژورد همان باژ روم آنچ بود از نخست * سپاريم و عهدى بتازه درست بخنديد نوشين روان زان سخن * كه مرد فرستاده افگند بن به دو گفت اگر نامور كودكست * خرد با سخن نزد او اندكست چه قيصر چه آن بىخرد رهنمون * ز دانش روان را گرفته زبون همه هوشمندان اسكندرى * گرفتند پيروزى و برترى كسى كو بگردد ز پيمان ما * بپيچد دل از راى و فرمان ما از آباد بومش بر آريم خاك * ز گنج و ز لشكر نداريم باك فرستادگان خاك دادند بوس * چنانچون بود مردم چابلوس كه اى شاه پيروز بر تر منش * ز كار گذشته مكن سرزنش همه سر بسر خاك رنج توايم * همه پاسبانان گنج توايم چو خشنود گردد ز ما شهريار * نباشيم ناكام و بد روزگار ز رنجى كه ايدر شهنشاه برد * همه روميان آن ندارند خرد ز دينار پر كرده چرم گاو * بگنج آوريم از در باژ و ساو بكمىّ و بيشيش فرمان رواست * پذيرد ز ما گر چه آن ناسزاست چنين داد پاسخ كه از كار گنج * سزاوار دستور باشد برنج همه روميان پيش موبد شدند * خروشان و با اختر بد شدند فراوان ز هر در سخن راندند * همه راز قيصر برو راندند ز دينار گفتند و ز گاو پوست * ز كارى كه آرام روم اندروست